از بازخوانی اسطورههای یونان تا ظرفیتهای مغفول روایتهای آذربایجان/تکست دوم
اهمیت آن در تئاتر معاصر فقط به قدمت تاریخی یا جایگاهش در ادبیات کلاسیک مربوط نیست؛ بلکه به این واقعیت بازمیگردد که میتوان از دل آن، پرسشهایی را بیرون کشید که همچنان برای انسان امروز معنادارند.
اما چرا نباید همین رویکرد را درباره اسطورهها و روایتهای آذربایجان به کار گرفت؟
برای مثال، «دلی دومرول» ظرفیت آن را دارد که بهعنوان روایتی درباره مرگاندیشی، عدالت، قدرت و نسبت انسان با امر محتوم مورد بازخوانی قرار گیرد. این داستان را میتوان فراتر از صورت ظاهری روایت و در سطح تعارضهای بنیادین آن بررسی کرد؛ تعارضهایی که انسان را در مواجهه با مرگ، اقتدار و محدودیتهای وجودی خود قرار میدهند. چنین متنی، اگر با دراماتورژی دقیق و نگاهی تحلیلی بازخوانی شود، میتواند به بستری برای طرح پرسشهایی فلسفی و انسانی تبدیل شود؛ پرسشهایی که نه صرفاً به جهان اسطورهای داستان، بلکه به تجربه انسان معاصر نیز ارتباط دارند.
«تپهگوز» نیز از نظر ظرفیتهای روایی و نمایشی اثری قابل توجه است. این روایت از امکانهای لازم برای شکلگیری یک درام اسطورهای برخوردار است: نیرویی ویرانگر، جامعهای گرفتار تهدید، مسئله مواجهه با قدرتی ظاهراً شکستناپذیر و تلاش برای یافتن راهی جهت غلبه بر آن. ساختار داستان، امکان خلق تعلیق، کشمکش، شخصیتپردازی و طراحی جهانی متمایز روی صحنه را فراهم میکند. در سطحی عمیقتر نیز میتوان نسبت میان قدرت و آسیبپذیری، خشونت و بقا، فرد و جمع و شیوههای مواجهه انسان با تهدید را در آن بررسی کرد.
اینها صرفاً نمونههایی از ظرفیتهای موجود در میراث روایی آذربایجاناند؛ ظرفیتهایی که میتوانند در فرایند اقتباس و بازآفرینی نمایشی، به آثاری برخوردار از هویت مستقل و قابلیت ارتباط با مخاطبان گستردهتر تبدیل شوند.
البته باید منصف بود و پذیرفت که تلاشهایی نیز در این زمینه صورت گرفته است. اجرای آثاری مانند «کوراوغلو» و «دلی دومرول» نشان میدهد که هنرمندان و گروههای اجرایی به اهمیت این میراث واقف بودهاند و برای آوردن آن به صحنه تلاش کردهاند. نفس این تلاشها ارزشمند است و نمیتوان آنها را نادیده گرفت. بااینحال، به نظر میرسد هنوز میان ظرفیت واقعی این روایتها و آنچه در بسیاری از تجربههای اجرایی از آنها ارائه شده، فاصله قابل توجهی وجود دارد.
این فاصله را نباید به معنای فقدان ارزش در اصل این تلاشها دانست؛ مسئله، ضرورت ارتقای سطح مواجهه هنری با چنین متونی است. غنای یک روایت اسطورهای بهخودیخود تضمین نمیکند که اجرای آن نیز به همان اندازه غنی و تأثیرگذار باشد. برای رسیدن به چنین نتیجهای، شناخت ساختار روایی، کشف تعارضهای دراماتیک، تحلیل شخصیتها، بازاندیشی در منطق روایت و یافتن زبان اجرایی متناسب با آن ضروری است.
در اینجا باید به یکی از مسائل مهم در برخی اجراهای مبتنی بر فولکلور اشاره کرد: گاهی بومیبودن اثر چنان برجسته میشود که گویی بهتنهایی برای توجیه کیفیت هنری آن کافی است. استفاده از سازهای محلی، رقص، حرکتهای آیینی، لباسهای سنتی و دیگر نشانههای فرهنگی میتواند بخشی ارزشمند از هویت یک نمایش باشد؛ اما این عناصر زمانی به آفرینش هنری منسجم منجر میشوند که در ساختار دراماتیک اثر جایگاه مشخصی داشته باشند و به پیشبرد معنا کمک کنند.
صرف حضور عناصر بومی، جایگزین دراماتورژی دقیق، کارگردانی سنجیده و پرداخت نمایشی نمیشود. اگر یک روایت ظرفیت طرح پرسشهایی عمیق درباره انسان و جهان را داشته باشد، محدودکردن آن به نمایش نشانههای فرهنگی، به معنای استفادهنکردن از بخش مهمی از تواناییهای آن است. در چنین شرایطی، آنچه میتوانست به تجربهای نمایشی و اندیشهبرانگیز تبدیل شود، ممکن است در سطح بازنمایی ظاهری فولکلور باقی بماند.
البته این نقد به معنای کماهمیتدانستن رقص، موسیقی یا آیینهای بومی نیست. مسئله بر سر نسبت میان این عناصر و کلیت اثر است. همانطور که در اجرای «الکترا» عناصر مختلف در خدمت ساختن یک جهان دراماتیک قرار گرفتهاند، در اجرای متون بومی نیز باید از ظرفیتهای موسیقی، حرکت، زبان و نشانههای فرهنگی برای کشف و بیان لایههای درونی روایت استفاده کرد، نه اینکه این عناصر به هدف نهایی نمایش تبدیل شوند.
_
#پاراگراف
@Paragraph