پاسخی از سیمین صبری
متأسفانه نویسنده متنی که در نقد گفتوگوی اخیر من درباره انتخابات شورای مرکزی «کنگره آزادی ایران» منتشر شده، نخواسته است نام خود را آشکار کند . ( پاورقی ۱ و پاورقی ۲).
طبیعی است که هر نقد سیاسی حق مشروع هر فرد یا جریانی است، اما هنگامی که متنی با چنین لحن قاطع و داوریهای سنگین درباره یک جریان فکری و سیاسی منتشر میشود، انتظار میرود نویسنده نیز مسئولیت دیدگاههای خود را بهصورت شفاف بپذیرد.
با این حال، فارغ از ناشناس بودن نویسنده، لازم میدانم به برخی نکات مطرحشده در آن پاسخ دهم؛ زیرا تصور میکنم بخشی از سخنان من یا نادیده گرفته شده یا بهگونهای تفسیر شده که با منظور اصلی من فاصله دارد.
مسئله من «رقابت هویتی» نبود
پیش از هر چیز باید تأکید کنم که در گفتوگوی من، هدف هرگز قرار دادن اتنیکها یا ملیتهای مختلف در برابر یکدیگر نبود. من نه در پی مسابقه قربانیبودن هستم و نه معتقدم فقط یک گروه در ایران تبعیض دیده است.
بحث من مشخصاً درباره تجربه تاریخی تورکها و عربها در ساختار دولت-ملت متمرکز ایران بود؛ تجربهای که به باور من، طی دههها با سیاستهای همسانسازی زبانی و فرهنگی، حذف از آموزش رسمی، بازنمایی تحقیرآمیز در رسانهها و محدودسازی حضور در روایت رسمی همراه بوده است.
من نگفتم دیگر گروهها با تبعیض روبهرو نبودهاند. اما معتقدم درباره تورکها و عربها، نوعی سیاست بازنمایی منفی و تحقیر فرهنگی وجود داشته که آثار آن هنوز هم در حافظه جمعی این جوامع باقی مانده است.
آیا اشاره به این تجربه تاریخی «ناسیونالیسم» است؟
نویسنده نقد، بخش بزرگی از سخنان من را به «بحران ناسیونالیسم تورک» تقلیل داده است. پرسش من این است: آیا سخن گفتن از تجربه تاریخی حذف زبانی و فرهنگی، لزوماً به معنای ناسیونالیسم افراطی است؟
آیا وقتی درباره ممنوعیت عملی زبان تورکی در مدارس، تحقیر این زبان در نظام آموزشی، یا کلیشههای رایج علیه تورکهاها در رسانه و فرهنگ عمومی صحبت میشود، صرفاً با «احساسات هویتی» مواجه هستیم؟
به باور من، انکار این تجربه تاریخی کمکی به همبستگی نمیکند. اتفاقاً پذیرش واقعیتهای تاریخی و شنیدن تجربه گروههای مختلف است که میتواند زمینه گفتوگویی سالم و برابر را فراهم کند.
استاندارد دوگانه در برخورد با هویت
یکی از نکات عجیب در آن نقد، برخورد دوگانه با مسئله ناسیونالیسم است. در حالی که هر نوع تأکید بر هویت تورک، «ناسیونالیسم اتنیکی» نامیده میشود، همان نویسنده مشخصا از جریانهای کوردی بهعنوان نمونه موفق «پروژه سیاسی» یاد میکند.
پرسش من ساده است:
آیا احزاب و جریانهای کوردی دههها بر پایه هویت ملی و اتنیکی سازماندهی نشدهاند؟ آیا مفاهیمی چون «مسئله کورد»، «حق تعیین سرنوشت کوردها» یا «فدرالیسم ملی» بخشی از همان سیاست هویتی نیست؟
اگر قرار است سیاست مبتنی بر هویت نقد شود، این نقد باید درباره همه جریانها بهصورت برابر اعمال شود، نه اینکه یک نوع هویتخواهی «مترقی» و نوع دیگر «احساساتی» معرفی شود.
مسئله فقط «جمعیت» نیست
در بخشی از نقد این پرسش مطرح شده که اگر تورکها جمعیت بزرگی در ایران دارند، چرا جریانهای سیاسی منتسب به آنان در انتخابات موفق نبودهاند؟
این استدلال از نظر سیاسی و جامعهشناختی سادهسازیشده است. جمعیت بالا الزاماً به معنای قدرت سیاسی سازمانیافته یا برخورداری برابر از امکان نمایندگی نیست. در بسیاری از جوامع، گروههایی با جمعیت گسترده، به دلیل حذف تاریخی، نابرابری رسانهای، تمرکز قدرت یا محرومیت ساختاری، دههها از حضور مؤثر در ساختار تصمیمگیری محروم ماندهاند.
برای مثال، سیاهپوستان آمریکا در برخی ایالتها اکثریت عددی داشتند، اما سالها از نمایندگی واقعی سیاسی و دسترسی برابر به قدرت محروم بودند. یا زنان، با آنکه نیمی از جمعیت جهان را تشکیل میدهند، هنوز در بسیاری از کشورها برای حضور در پارلمانها و نهادهای تصمیمگیری نیازمند سهمیههای جنسیتی و سازوکارهای حمایتی هستند.
خودِ نظریههای «دموکراسی توافقی» و بسیاری از تجربههای موفق چندملیتی نیز دقیقاً بر همین مبنا شکل گرفتهاند که اکثریت عددی، بهتنهایی ضامن مشارکت عادلانه نیست. به همین دلیل، در بسیاری از کشورها از سازوکارهایی چون تقسیم قدرت، سهمیه، کرسیهای تضمینشده یا مدلهای مشارکتی استفاده میشود تا صرفاً «اکثریت عددی» تعیینکننده همهچیز نباشد.
بنابراین، طرح چنین راهکارهایی را نباید صرفاً «اعتراف به شکست» تلقی کرد؛ بلکه میتوان آن را ناشی از تجربه تاریخی حذف، بیاعتمادی به سازوکارهای متمرکز قدرت و تلاشی برای تضمین مشارکت برابر دانست.
مسئله آموزش و پرورش را نمیتوان نادیده گرفت
یکی از مهمترین بخشهای سخنان من مربوط به آموزش و پرورش بود؛ جایی که کودک تورک زبان یا عربزبان، از نخستین سالهای تحصیل با این واقعیت روبهرو میشود که زبان مادری او در ساختار رسمی کشور جایگاهی ندارد و گاه حتی موضوع تمسخر و تحقیر است.
من به نمونههایی اشاره کردم که برای نسلهای مختلف تورکها تجربهای واقعی و دردناک بوده است؛ از تحقیر زبان تورکی در مدارس گرفته تا کلیشههای توهینآمیز در رسانهها و فرهنگ رسمی.
کمتر ملتی را میتوان یافت که طی دهههای طولانی، تا این اندازه موضوع کلیشهسازی، تحقیر فرهنگی و فشار برای استحاله زبانی قرار گرفته باشد و در عین حال، همچنان از او انتظار برود درباره این تجربه سخن نگوید تا متهم به «هویتگرایی» نشود.
نقد منصفانه باید همه روایتها را یکسان ببیند
من هیچگاه نگفتهام که جریانهای تورک بینقص بودهاند. همانطور که بسیاری از نیروهای اپوزیسیون ایران با ضعف در نهادسازی، شبکهسازی اجتماعی و تولید گفتمان فراگیر روبهرو هستند، جریانهای تورک نیز از این مسئله مستثنی نیستند.
اما نقد یک جریان سیاسی نباید به انکار تجربه تاریخی یک جامعه منجر شود.
به باور من، مسئله اصلی امروز ایران این است که آیا میتوان درباره تجربههای متفاوت تاریخی گروههای ملی و زبانی سخن گفت، بدون آنکه فوراً به «تجزیهطلبی»، «ناسیونالیسم افراطی» یا «هویتگرایی خطرناک» متهم شد؟
اگر قرار است آیندهای دموکراتیک و برابر برای ایران تصور شود، این آینده تنها زمانی ممکن خواهد بود که تجربه تاریخی همه گروهها شنیده و به رسمیت شناخته شود؛ نه اینکه برخی روایتها مشروع و برخی دیگر صرفاً «احساسات هویتی» تلقی شوند.
من همچنان معتقدم که گفتوگو درباره تبعیض تاریخی، حذف زبانی و نابرابری فرهنگی، نه تهدیدی علیه همبستگی، بلکه شرط ضروری برای شکلگیری همبستگی واقعی و پایدار است.
پاورقی۲)
نقدی از نویسنده ای ظاهرا ناشناس ؛
از «سلام به همنژادان تورک» تا مطالبه کرسی رزرو شده
نقدی بر مصاحبه سیمین صبری
مصاحبه اخیر سیمین صبری درباره انتخابات شورای مرکزی «کنگره ایران آزاد» را نمیتوان صرفاً گلایهای از یک شکست انتخاباتی دانست. این گفتوگو در واقع یکی از روشنترین نشانههای بحران عمیق بخشی از جریان موسوم به ناسیونالیسم اتنیکی ترکگرا در ایران است؛ بحرانی که سالها پشت شعارهایی مانند «میلیونها ترک ایران» و «چهل درصد جمعیت ایران ترک هستند» پنهان مانده بود، اما امروز در قالب مطالبه «کرسی رزرو شده» خود را آشکار کرده است.
سیمین صبری در این مصاحبه دو توضیح برای ناکامی جریان خود ارائه میدهد: نخست، وجود فضای ضدترک و ضدعرب در بخشی از اپوزیسیون، و دوم، ضرورت ایجاد سازوکارهایی مانند سهمیهبندی یا کرسیهای ویژه برای گروههای اتنیکی در ساختار سیاسی آینده. اما دقیقاً همین استدلالها، ناخواسته بحران درونی این گفتمان را آشکار میکنند. زیرا اگر جریانی سالها مدعی بوده که نماینده میلیونها ترک در ایران است و مدام از وزن جمعیتی عظیم ترکها سخن گفته، چرا امروز حتی در سطح یک کنگره اپوزیسیونی نیز قادر به کسب نمایندگی از طریق رقابت سیاسی نیست؟ چگونه جریانی که خود را سخنگوی یک جمعیت میلیونی معرفی میکرد، در نهایت به مطالبه «سهمیه» و «کرسی ویژه» رسیده است؟
اتفاقاً خودِ رفتار و روایت فعالان همین جریان، بخشی از پاسخ را آشکار میکند. برای نمونه، سیمین صبری در یکی از ویدیوهای منتشرشده از کنفرانس «کنگره ایران آزاد» هنگامی که با تعدادی از شرکتکنندگان ترکزبان مواجه میشود، پشت تریبون با هیجان میگوید: «به همنژادان تورکم سلام میکنم» و از حضور ترکها ابراز خوشحالی میکند. یا در نمونهای دیگر، آقای دومان رادمهر یکی از حامیان این جریان در واکنش به انتقاد از تعداد کم تشکلهای آذربایجانی حاضر در کنگره نوشته بود: «بیشتر از نصف سالن ترک بودند.»
اما مسئله دقیقاً همینجاست؛ همان «همنژادان تورک» و همان «نصف سالن ترک» در نهایت به این جریان رأی ندادند.
این شاید مهمترین واقعیتی باشد که بخشی از ناسیونالیسم اتنیکی ترکگرا هنوز حاضر به پذیرش آن نشده است: صرف ترکزبان بودن، الزاماً به معنای تعلق سیاسی به یک پروژه مبتنی بر ناسیونالیسم اتنیکی نیست. ترکزبانهای ایران، مانند هر جامعه دیگری، دارای گرایشهای سیاسی، اجتماعی و فکری متنوعاند. بخشی ممکن است خود را در جریانهای سراسری، جمهوریخواه، چپ، لیبرال، فدرالیست، سلطنتطلب یا حتی جنبشهایی مانند «زن، زندگی، آزادی» بیشتر نمایندگیشده ببینند تا در پروژهای که عمدتاً حول بازتولید هویت اتنیکی شکل گرفته است.
بحران اصلی این جریان دقیقاً از همینجا آغاز میشود: ناتوانی در تفکیک میان «هویت زبانی» و «پروژه سیاسی». بخش بزرگی از ناسیونالیسم اتنیکی ترکگرا طی سالهای گذشته تصور میکرد که صرف وجود جمعیت بالای ترکزبان در ایران، بهطور خودکار به معنای وجود یک پایگاه سیاسی عظیم برای این جریان است. در حالی که واقعیت اجتماعی نشان داد میان «ترک بودن» و پذیرش یک پروژه سیاسی مشخص، فاصلهای بسیار بزرگ وجود دارد.
مشکل اصلی آنجا بود که این جریان، بهجای تمرکز بر یک جغرافیا، جامعه و مسئله سیاسی مشخص، همهچیز را حول مفهوم پراکنده و مبهم «ترکهای ایران» بازتعریف کرد. در نتیجه، بهجای شکلگیری یک پروژه سیاسی مبتنی بر مطالبات واقعی، مسئله عمدتاً به سطح هویت اتنیکی تقلیل پیدا کرد. این گفتمان بیش از آنکه بتواند حول موضوعاتی مانند توسعه نامتوازن، تبعیض ساختاری، بحران محیطزیست، حقوق زنان، حقوق کارگران، مهاجرت، فقر یا تمرکزگرایی شبکهسازی کند، عمدتاً در سطح بازتولید احساسات هویتی باقی ماند.
در همین نقطه است که تفاوت میان یک «هویت اتنیکی» و یک «پروژه سیاسی» آشکار میشود. برای مثال، بخش مهمی از جنبش کردستان در ایران، مسئله خود را صرفاً بر پایه «کرد بودن» تعریف نکرده، بلکه آن را حول «کردستان» بهعنوان یک جغرافیا، جامعه و مسئله سیاسی مشخص صورتبندی کرده است. به همین دلیل، این جریان طی دهههای گذشته توانسته مفاهیمی مانند تبعیض ساختاری، توسعه نامتوازن، استعمار داخلی، بحران محیطزیست، حقوق زنان، حقوق کارگران، کولبران، زندانیان سیاسی و مسائل اجتماعی را در قالب یک چارچوب سیاسی مشخص به هم پیوند بزند.
نتیجه چنین صورتبندیای، صرفاً تولید احساس هویت نبوده، بلکه شکلگیری شبکههای اجتماعی و سیاسی متنوع بوده است؛ از فعالان محیطزیست و حقوق زنان گرفته تا روزنامهنگاران، خانوادههای دادخواه، فعالان کارگری و نهادهای مدنی. حتی جنبش «زن، زندگی، آزادی» نیز تا حد زیادی توانست از همین بستر اجتماعی و گفتمانی عبور کند و به یک زبان سیاسی فراگیر تبدیل شود. به عبارت دیگر، در آنجا «کردستان» صرفاً یک هویت اتنیکی نیست؛ بلکه به یک پروژه سیاسی و اجتماعی تبدیل شده که توانسته میان مسائل واقعی جامعه و کنش سیاسی پیوند ایجاد کند.
اما در بخش بزرگی از ناسیونالیسم اتنیکی ترکگرا، مسئله بیشتر حول «ترک بودن» تعریف شد تا حول یک جامعه مشخص با مسائل مشخص. در نتیجه، بهجای آنکه بحرانهای واقعی جامعه آذربایجان ـ مانند مهاجرت، توسعه نامتوازن، بحران دریاچه ارومیه، تمرکزگرایی، فقر، حقوق زنان یا مسائل کارگری ـ به محور اصلی گفتمان تبدیل شود، بخش بزرگی از انرژی این جریان صرف بازتولید هویت اتنیکی شد.
به همین دلیل، برخلاف ادعای مداوم درباره «جمعیت میلیونی ترکها»، این جریان نتوانست آن ظرفیت اجتماعی را به یک نیروی سیاسی سازمانیافته تبدیل کند. نه شبکهسازی گستردهای شکل گرفت، نه ائتلاف پایدار سیاسی، نه نهادسازی اجتماعی، و نه حتی نوعی هژمونی گفتمانی که بتواند فراتر از حلقههای محدود هویتی عمل کند. در بسیاری از موارد، بازنمایی این جریان در سطح بینالمللی نیز به تکرار شعارهایی مانند «چهل درصد ایران ترک هستند» یا بازنشر تصاویر هواداران فوتبال و نمادهای هویتی محدود ماند؛ زیرا اساساً این گفتمان کمتر توانست خود را به زبان مسائل عینی و قابل ترجمه در ادبیات سیاسی و حقوقی معاصر تبدیل کند.
بحران دقیقاً همینجاست: جنبشی که سالها از «قدرت جمعیتی» سخن گفته، امروز فاقد ابزارهای واقعی قدرت سیاسی است.
مطالبه «کرسی رزرو شده» نیز بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، اعتراف به همین بنبست است. سهمیه معمولاً زمانی مطرح میشود که یک جریان نتوانسته از مسیر طبیعی رقابت، اقناع اجتماعی و تولید هژمونی سیاسی جایگاه خود را تثبیت کند. به همین دلیل، مسئله اصلی دیگر صرفاً «فضای ضدترک» یا «روایت مسلط فارسی» نیست. حتی اگر چنین تبعیضی وجود داشته باشد، باز هم این پرسش پابرجاست که چرا این جریان پس از چند دهه فعالیت، هنوز نتوانسته آن «میلیونها ترک» مورد ادعای خود را به یک نیروی سیاسی سازمانیافته تبدیل کند.
واقعیت این است که ناسیونالیسم اتنیکی، بهویژه زمانی که از یک پروژه سیاسی مشخص، مطالبات اجتماعی و شبکهسازی واقعی جدا شود، معمولاً در بازتولید خود گرفتار میماند. چنین جریانی شاید بتواند برای مدتی احساسات هویتی تولید کند، اما لزوماً قادر به ساختن شبکه اجتماعی پایدار، نهاد سیاسی مؤثر و قدرت واقعی نیست.
و شاید مطالبه امروزِ «کرسی رزرو شده»، بیش از هر چیز، اعتراف ناخواسته به همین شکست باشد.