دیپلماسی زندگان: آنچه غرب ترجیح می‌دهد در ایران نبیند - صدرا عبدالهی

صدرا عبدالهی

جامعه‌ای با این حجم از سوگ انباشته، چگونه دوباره وارد میدان سیاست می‌شود؟ چگونه اعتماد، نه به حکومت، بلکه به خودِ امکان سیاست، بازسازی می‌شود؟... بعد از این همه مرگ، چه چیزی هنوز قابل‌پذیرش است؟

.

شروع گفت‌وگوی مستقیم ایالات متحده با جمهوری اسلامی، آن‌هم در فاصله‌ای کوتاه از کشتار گسترده‌ی دی‌ماه ۱۴۰۴، فقط یک رویداد دیپلماتیک نیست؛ یک لحظه‌ی افشاگر است. لحظه‌ای که در آن، شکاف میان «منطق سیاست رسمی» و «تجربه‌ی زیسته‌ی جامعه» با وضوحی بی‌سابقه خود را نشان می‌دهد. مسئله صرفاً این نیست که مذاکره انجام می‌شود یا توافقی ممکن است شکل بگیرد؛ مسئله این است که این گفت‌وگو بر زمینی انجام می‌شود که هنوز از خون‌های ریخته بر آن گرم است، هنوز داغدار است، و هنوز معناهای حل‌نشده در آن انباشته شده‌اند.

در منطق دیپلماتیک، دولت‌ها با دولت‌ها طرف گفت‌وگو هستند؛ حافظه، سوگ، خشم و شرم، «متغیرهای مزاحم» تلقی می‌شوند. اما سیاست، وقتی از منظر جامعه دیده می‌شود، دقیقاً از همین متغیرهای مزاحم ساخته شده است. کشتار گسترده، صرفاً حذف فیزیکی نیست؛ شکستن پیوندهای روانی است. جامعه‌ای که شاهد مرگ سازمان‌یافته است، دیگر صرفاً مطالبه‌گر نیست؛ داغدار است. و داغ، رابطه را تغییر می‌دهد. پس از داغ، مسئله دیگر اصلاح و تغییر یا بهبود نیست؛ مسئله امکانِ پذیرش است.

پذیرش، مفهومی حقوقی یا نهادی نیست؛ امری روانی و سیاسی است. جامعه ممکن است حکومتی را تحمل کند، با آن کنار بیاید، حتی با آن معامله کند، اما آن را نپذیرد. کشتار دی‌ماه ۱۴۰۴، جمهوری اسلامی را از سطح «قدرتِ قابل‌اصلاح و تغییر» به سطح «قدرتِ مسئولِ کشتار» منتقل کرد. این انتقال، برگشت‌پذیر نیست. اصلاح و تغییر اگر واقعی، عمیق و ساختاری باشند، وقتی دیر می‌رسند که دیگر به‌عنوان پاسخ فهمیده نمی‌شوند؛ به‌عنوان تاکتیک بقا دیده می‌شوند.

در این‌جا، یک سوء‌تفاهم مزمن در نگاه بیرونی شکل می‌گیرد. غرب و به‌ویژه ایالات متحده آمریکا اغلب جامعه‌ی ایران را مجموعه‌ای از مطالبات اقتصادی، اجتماعی و سیاسی می‌بیند که با بهبود شرایط، آرام می‌شوند. اما آنچه پس از خشونت عریان شکل می‌گیرد، مطالبه نیست؛ داوری است. جامعه وارد مرحله‌ای می‌شود که در آن، نمی‌پرسد «چه کسی بهتر حکومت می‌کند؟» بلکه می‌پرسد «چه کسی حق حکومت‌کردن دارد؟». این پرسش، نه با توافق خارجی پاسخ می‌گیرد و نه با وعده‌های داخلی.

اگر توافقی میان آمریکا و جمهوری اسلامی شکل بگیرد، احتمالاً در سطح رسمی به‌عنوان موفقیت عقلانیت و واقع‌گرایی معرفی خواهد شد. اما در سطح جامعه، این توافق به‌سادگی خوانده نخواهد شد. برای بخش بزرگی از مردم، چنین توافقی نه نشانه‌ی حل بحران، بلکه نشانه‌ی تثبیت وضعیتی است که در آن، رنج انسانی به هزینه‌ای قابل مدیریت تبدیل شده است. این‌جا، مسئله ضدیت با آمریکا یا بازگشت به گفتمان‌های انقلابی و ایدئولوژیک نیست؛ مسئله شکل‌گیری نوعی بی‌اعتمادی سرد و بالغ است.

این بی‌اعتمادی، هیجانی و انفجاری نیست. بیشتر شبیه عقب‌نشینی است. جامعه‌ای که احساس می‌کند در معادلات درست‌تر فهمیده نمی‌شود، نه الزاماً شورش می‌کند و نه لزوماً امید می‌بندد؛ فاصله می‌گیرد. این فاصله‌گیری، روان‌شناسانه است: مکانیسمی برای محافظت از خود در برابر تکرار ناامیدی. در چنین وضعیتی، آمریکا نه دشمن است، نه دوست و نه ناجی؛ بازیگری است که باید بدون توهم، فقط بر اساس پیامدهای عینی‌اش قضاوت شود.

در سطح داخلی نیز، این وضعیت جامعه را در موقعیتی دوگانه قرار می‌دهد. از یک‌سو، حاکمیتی که دیگر پذیرفته نمی‌شود اما همچنان اعمال می‌شود؛ از سوی دیگر، جهانی که حاضر است با این قدرت وارد معامله شود، بی‌آن‌که هزینه‌ی روانی آن را بپردازد. این تعلیق، سیاست را از معنا تهی می‌کند. نه امید به اصلاح و تغییر باقی می‌ماند، نه افق روشنِ جایگزین. آنچه باقی می‌ماند، نوعی سکوت متراکم است؛ سکوتی که اشتباه است اگر آن را رضایت یا تسلیم تعبیر کنیم.

در چنین بستری، پرسش آینده‌ی ایران دیگر پرسش از نتیجه‌ی مذاکره نیست. پرسش این است که جامعه‌ای با این حجم از سوگ انباشته، چگونه دوباره وارد میدان سیاست می‌شود؟ چگونه اعتماد، نه به حکومت، بلکه به خودِ امکان سیاست، بازسازی می‌شود؟ این بازسازی، نه از مسیر توافق خارجی می‌گذرد و نه از اصلاحات و تغییرات دیرهنگام. از مسیری می‌گذرد که هنوز نام‌گذاری نشده: مسیری که در آن، حقیقت خشونت نه مدیریت، بلکه باید فهمیده شود.

گفت‌وگوی آمریکا و جمهوری اسلامی ممکن است انجام شود، ممکن است موفق باشد. اما موفقیت دیپلماتیک، لزوماً به معنای ترمیم شکاف سیاسی نیست. جامعه‌ای که هنوز در حال دفن مردگانش است، با زبان ثبات قانع نمی‌شود. آنچه در حال شکل‌گیری است، نه انفجار، بلکه داوریِ خاموش است؛ داوری‌ای که نه شعار می‌دهد و نه عجله دارد. و این شاید چالش‌برانگیزترین وضعیت باشد: جامعه‌ای که نه می‌پذیرد، نه فراموش می‌کند، و نه امیدش را به بیرون گره می‌زند.

در این نقطه، سیاست اگر قرار است دوباره معنا پیدا کند، باید از جایی آغاز شود که هم حکومت و هم جهان از آن می‌گریزند: از مواجهه‌ی بی‌واسطه با این پرسش ساده و بی‌رحم، بعد از این همه مرگ، چه چیزی هنوز قابل‌پذیرش است؟

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در
منطقه
ایران