۲۱ آذر؛ ادبیات، حافظه و سیاستِ فراموشی - مهدی حمیدی

مهدی حمیدی

۲۱ آذر در تاریخ معاصر آذربایجان و ایران روزی چندلایه و مسئله‌مند است: روز تشکیل دولت خودمختار آذربایجان در سال ۱۳۲۴ و هم‌زمان، یادآور فروپاشی آن پس از یک سال و سرکوب‌های خونینی که در پی آمد. این روز نه فقط یک واقعه سیاسی، بلکه گره‌گاهی از تاریخ، حافظه و فراموشی است. هم‌زمانی تولد احمد شاملو و رضا براهنی با این تاریخ، تصادفی نادر اما معنا‌دار است؛ گویی تاریخ و ادبیات در یک نقطه به هم رسیده‌اند و دو نسبت متفاوت با یک تجربه تاریخی را نمایندگی می‌کنند.

احمد شاملو در شعر آوازِ شبانه برای کوچه‌ها به کشتار مردم آذربایجان پس از سقوط فرقه دموکرات پرداخته است؛ شعری که بعدها گفته می‌شود نسبت به آن دچار تردید یا پشیمانی شد. با این‌همه، مواجهه شاملو با ۲۱ آذر صرفاً به این شعر محدود نمی‌شود. نوشته‌ی پرماجرای او با عنوان میراث، که به گفته خودش نزدیک‌ترین و شبیه‌ترین اثر به اوست، نیز با پس‌زمینه حوادث آن یک سال شکل گرفته است. این اثر ابتدا به صورت رمان نوشته می‌شود، اما پس از گم‌شدن نسخه‌ی اولیه، شاملو آن را دوباره، این بار در قالب فیلمنامه، بازنویسی می‌کند و از اواخر دهه‌ی شصت در اختیار مسعود کیمیایی قرار می‌دهد؛ پروژه‌ای که تا امروز به سرانجام نرسیده است.

داستان میراث در آذرماه ۱۳۲۴ می‌گذرد: مواجهه‌ی پسری با پدرِ مرده‌اش، خانه‌ای که مرگ تمام فضای آن را اشغال کرده و تاریخی که همچون سایه‌ای سنگین بر روابط انسانی افتاده است. در این‌جا، تاریخ نه به‌مثابه بیانیه سیاسی، بلکه به‌صورت تراژدی و فقدان وارد متن می‌شود. شاملو بیش از آن‌که مورخ ۲۱ آذر باشد، شاعرِ زخمی است که از دل ویرانی عبور می‌کند.

اما نسبت رضا براهنی با دولت خودمختار آذربایجان به‌کلی متفاوت است. براهنی در مقام نویسنده، شاعر و روشنفکر سیاسی، عمر خود را صرف نوشتن درباره‌ی حقانیت این تجربه‌ی شکست‌خورده کرد؛ نه برای بازسازی نوستالژیک آن، بلکه برای مقاومت در برابر سیاست فراموشی. او به‌خوبی به آن گزاره هشداردهنده‌ی والتر بنیامین آگاه بود که «عطیه دمیدن بر بارقه‌ی امید، تنها از آنِ مورخی است که یقین دارد اگر دشمن پیروز شود، حتی مردگان نیز در امان نخواهند بود» و این دشمن، تا امروز، همواره فاتح بوده است.

براهنی این کابوس تاریخی را در قالب‌های گوناگون نوشت: از شعر حوادث که خود می‌گوید آن را به انگلیسی ترجمه و در مجلات آمریکایی منتشر کرد تا رمان مردگان خانه وقفی که مستقیماً به وقایع فرقه دموکرات آذربایجان می‌پردازد و بعدها گم‌وگور می‌شود. او بخش‌هایی از این رمان را در رازهای سرزمین من بازنویسی می‌کند؛ گویی تاریخ، مدام از شکلی به شکل دیگر بازمی‌گردد و اجازه‌ی بسته‌شدن نمی‌دهد. براهنی به نقل از جیمز جویس می‌گوید رمان‌نویس کسی است که «کابوس تاریخ» را می‌نویسد؛ و او مهم‌ترین کابوس زندگی‌اش و شاید تاریخ آذربایجان را بی‌وقفه نوشت. هزینه‌ی این حافظه‌مندی، طرد، جنجال و حذف بود؛ و از همین رو، براهنی به یکی از مناقشه‌برانگیزترین چهره‌های ادبیات ایران بدل شد.

از این منظر، براهنی حافظه‌ای ترکی و آذربایجانی در متن زبان فارسی است؛ حافظه‌ای که نگذاشت کابوس ۲۱ آذر به سکوت سپرده شود. اگر شاملو تاریخ را در قالب تراژدی انسانی روایت کرد، براهنی در دل تاریخ ماند و با آن درگیر شد. تفاوت این دو نه در اخلاق یا انسان‌دوستی، بلکه در نسبت‌شان با سیاست حافظه است: یکی از دل ویرانی عبور می‌کند، دیگری در برابر فراموشی می‌ایستد.

شعر احمد شاملو درباره‌ی 21 آذر 1325:


 

آوازِ شبانه برای کوچه‌ها


 

خداوندانِ دردِ من، آه! خداوندانِ دردِ من!

خونِ شما بر دیوارِ کهنه‌ی تبریز شتک زد

درختانِ تناورِ دره‌ی سبز

بر خاک افتاد

سردارانِ بزرگ

بر دارها رقصیدند

و آینه‌ی کوچکِ آفتاب

در دریاچه‌ی شور

شکست.

فریادِ من با قلبم بیگانه بود

من آهنگِ بیگانه‌ی تپشِ قلبِ خود بودم زیرا که هنوز نفخه‌ی سرگردانی بیش نبودم زیرا که هنوز آوازم را نخوانده بودم زیرا که هنوز سیم و سنگِ من در هم ممزوج بود.

و من سنگ و سیم بودم من مرغ و قفس بودم

و در آفتاب ایستاده بودم اگر چند،

سایه‌ام

بر لجنِ کهنه

چسبیده بود.

ابر به کوه و به کوچه‌ها تُف می‌کرد

دریا جنبیده بود

پیچک‌های خشم سرتاسرِ تپه‌ی کُرد را فروپوشیده بود

بادِ آذرگان از آن سوی دریاچه‌ی شور فرا می‌رسید، به بامِ شهر لگد می‌کوفت و غبارِ ولوله‌های خشمناک را به روستاهای دوردست می‌افشاند.

سیلِ عبوسِ بی‌توقف، در بسترِ شهرچای به جلو خزیده بود

فراموش‌شدگان از دریاچه و دشت و تپه سرازیر می‌شدند تا حقیقتِ بیمار را نجات بخشند و به یادآوردنِ انسانیت را به فراموش‌کنندگان فرمان دهند.

من طنینِ سرودِ گلوله‌ها را از فرازِ تپه‌ی شیخ شنیدم

لیکن از خواب برنجهیدم

زیرا که در آن هنگام

هنوز

خوابِ سحرگاهم

با نغمه‌ی ساز و بوسه‌ی بی‌خبر می‌شکست.


 

لب خنده‌های مغموم، فشردگیِ غضب آلودِ لب‌ها شد ــ

(من خفته بودم).

ارومیه‌ی گریان خاموش ماند

و در سکوت به غلغله‌ی دوردست گوش فراداد،

(من عشق‌هایم را می‌شمردم)

تک تیری

غریوکشان

از خاموشیِ ویرانه‌ی بُرجِ زرتشت بیرون جَست،

(من به جای دیگر می‌نگریستم)

صداهای دیگر برخاست:

بردگان بر ویرانه‌های رنج آباد به رقص برخاستند

مردمی از خانه‌های تاریک سر کشیدند

و برفی گران شروع کرد.

پدرم کوتوالِ قلعه‌هایِ فتح ناکرده بود:

دریچه‌ی بُرج را بست و چراغ را خاموش کرد.

(من چیزی زمزمه می‌کردم)

برف، پایان‌ناپذیر بود

اما مردمی از کوچه‌ها به خیابان می‌ریختند که برف

پیراهنِ گرمِ برهنگیِ‌شان بود.

(من در کنارِ آتش می‌لرزیدم)

من با خود بیگانه بودم و شعرِ من فریادِ غربتم بود

من سنگ و سیم بودم و راهِ کوره‌هایِ تفکیک را

نمی‌دانستم

اما آن‌ها وصله‌ی خشمِ یکدگر بودند

در تاریکی دستِ یکدیگر را فشرده بودند زیرا که بی کسی، آنان را به انبوهیِ خانواده‌ی بی کسان افزوده بود.

آنان آسمانِ بارانی را به لبخندِ برهنگان و مخملِ زردِ مزرعه را به رؤیای گرسنگان پیوند می‌زدند. در برف و تاریکی بودند و از برف و تاریکی می‌گذشتند، و فریادِ آنان میانِ همه بی‌ارتباطی‌های دور، جذبه‌یی سرگردان بود:

آنان مرگ را به ابدیتِ زیست گره می‌زدند...

و امشب که بادها ماسیده‌اند و خنده‌ی مجنون وارِ سکوتی در قلبِ شبِ لنگان گذرِ کوچه‌های بلندِ حصارِ تنهاییِ من پُرکینه می‌تپد، کوبنده‌ی نابهنگامِ درهای گرانِ قلبِ من کیست؟

آه! لعنت بر شما، دیرآمدگانِ ازیادرفته: تاریکی‌ها و سکوت! اشباح و تنهایی‌ها! گرایش‌های پلیدِ اندیشه‌های ناشاد!

لعنت بر شما باد!

من به تالارِ زندگیِ خویش دریچه‌یی تازه نهاده‌ام

و بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگر بر لبانِ احساسِ استادانِ خشمِ خویش جای داده‌ام.

دیرگاهی ست که من سراینده‌ی خورشیدم

و شعرم را بر مدارِ مغمومِ شهاب‌های سرگردانی نوشته‌ام که از عطشِ نور شدن خاکستر شده‌اند.

من برای روسبیان و برهنگان

می‌نویسم

برای مسلولین و

خاکسترنشینان،

برای آن‌ها که بر خاکِ سرد

امیدوارند

و برای آنان که دیگر به آسمان

امید ندارند.

بگذار خونِ من بریزد و خلاءِ میانِ انسان‌ها را پُر کند

بگذار خونِ ما بریزد

و آفتاب‌ها را به انسان‌های خواب‌آلوده

پیوند دهد...

استادانِ خشمِ من ای استادانِ دردکشیده‌ی خشم!

من از بُرجِ تاریکِ اشعارِ شبانه بیرون می‌آیم

و در کوچه‌های پُرنفسِ قیام

فریاد می‌زنم.

من بوسه‌ی رنگ‌های نهان را از دهانی دیگر

بر لبانِ احساسِ خداوندگارانِ دردِ خویش

جای می‌دهم.

(احمد شاملو، 1331)

 

کلیدواژه‌ها

منتشر شده در